تبليغاتX
the eyes without face
" با صدام میام همه جا تورو مینویسم ... روی آینه ی گریه هام ... گونه های خیسم "

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب میشود ....

چگونه سایه ی سیاه سر کشم

اسیر دست آفتاب میشود

نگاه کن ...

به روی گاهواره های شعر من

تو میدمی و آفتاب میشود !

امروز ... یعنی در واقع امشب ... نه روز مادره نه مناسبت خاصی داره ! نوشتن امشب

فقط دلیلش لبریز شدن از یه حس خیلی خیلی نابه ..... حس دوست داشتن یه قشر

خاص رو زمین ... حس شدید احترام و عشق به همه ی فرشته هایی که تو قالب آدم

اینجان ... حس دوست داشتن تموم " مادر " های دنیا !

میگن همیشه چشم آدما ... چیزی و که دوست داره میبینه ..... دوست داره ببینه که

همه چیز همیشه خوبه خوبه ... همه ی آدمای خوب زندگی همیشه کنارشن و ......

تو این یه هفته به خاطر اینکه سر و کارم خیلی به بیمارستان افتاد معجزه رو رو زمین

دیدم ! معنی " عشق محض " رو که خیلی وقت بود دنبالش میگشتم پیدا کردم !

عجیب بود برام وقتی میدیدم تو بیمارستان یه مامانی واسه اینکه به بچه اش آمپول

میزنن چطوری گریه میکنه ... یا وقتی بعد دو روز یکی رو میبینم که از فرط بی خوابی

چشاش ....

نمیدونم چی بگم و چطوری بگم ... حال عجیبیه ! آدما همین دو قدم اونورتر از ما دارن

با چه چیزایی تو زندگیشون میجنگن و ما ....

چیزی ندارم که بگم ... فقط دلم میخواد هرکی واقعا هرکسی تو زندگیش یه بار از بالا

به دنیاش نگاه کنه و دو متر اینورتر از دیوارای خونه اش رو هم ببینه ... اونوقت شاید یه

کم فقط یه کوچولو آرزوهامونو بزرگتر کنیم ...

اینروزا یه آدمایی دیدم که خیلیییی به دعای کسایی مثه منو تو احتیاج دارن ...........

فراموششون نکن !




+ تاریخ درج شنبه بیست و یکم دی 1387
زمان 0:11
به قلم dark eye

-:-----------------------------------------------------------------------------------:-